قلت می زنم و کیف می کنم .
به انحنای نرمای پوستت که می خورم قند توی دلم آب می شود.
فقط گاهی تکان های ناگهانی مرا آزار می دهد .
حالا گویی آرام ایستاده ای .
همینطور خوب است .
من از فشاری که می آوری لذت می برم .
***
زن کفش را از پا می کند و سنگ ریزه را از توی کفش در می آورد و با عصبانیت پرت می کند روی سنگ فرش پیاده رو .
گل سرخ
وپرده ها بازند .
وگلی که سرخ است
روی پرده
هی ..
مزخرف !
پک آخر
و اینک تو مرده ایی .
تو با هر پکی که به من می زدی قسمتی از وجودم را می بلعیدی و باقی را دود می کردی و ان وقت لذتش را فوت می کردی بالا . تو غافل بودی که داشتی مرا ذره ذره به ورطه نابودی می کشاندی .
سپس پک آخر را زدی و من ناگذیر لذت نهایی را به توچشاندم .
اعتراف می کنم که به سرفه ات انداختم.. اما هیچ گاه نمی پذیرم مغزت را من از کار انداخته م . هرگز.
پس بپذیرکه در فنا کردن؛ عمیق ترین پک را تو به من زدی .
واینک منصفانه است من ذره ای بیش از تو بمانم روی این سنگ فرش سرد خیابان.
علت مند، زمان مند و مكان مند!!
زمان، صبح ساعت 10:30 دقیقه.
و علت روایت این داستان ، مرگ دختری است که من به گمانم می شناسمش.
الان ساعت 12 ظهر است و درست ، یک ساعت و نیم است که به صورت این دختر نگاه می کنم. شاید اگر نیم رخش له نشده بود، زودتر به هویت او پی می بردم. هر چند پرونده اش دستم است و مشخصات کامل.
از پنج سال پیش که ندیده مش شاید خیلی تغییر نکرده اما با این وضع نمی توانم زیبایی صورتش را همان گونه که بود ببینم . شاید اگر به جای سمت راست ، سمت چپ صورتش له شده بود ، بهتر بود. چرا؟ شايد بخاطر جای آبله سمت راست صورتش :
- پوریا تو فکر می کنی؛ خیلی این آبله صورتم را زشت کرده ؟
شانه هایم را بالا انداختم.
- پس کرده پس كرده ...
به چشمهای میشی رنگ درشتش نگاه کردم .
- من گفتم کرده ؟!
- نگفتی ... اما !
- اما چی ...؟
- از بی تفاوتیت ...
- از بی تفاوتیم چی ؟
- هیچی بگذریم.
- نگذریم . می بینی که بی تفاوت نیستم.
- باشه ؛ بی تفاوت نیستی . باشه!
- اما تو گفتی هستم.
- پوریا از تئاتر دیروز خوشت آمد؟
- مده آ - بدم نیامد. شخصیت زن خوب بود. می دانی چشمهاش شبیه تو بود. فقط ...
- فقط چی ؟ آها آها ... آبله روی صورتش نداشت.
بعد انگشت گذاشت روي گونه اش.
- من این را گفتم؟
- نه ... فقط ... !
- فقط چی ؟
- پوریا تو فکر می کنی با فریادهایی که دیروز می زد الان صداش نگرفته ؟
- صداش ؟
- ولش کن!
- پوریا ؟
- ها !
- اگه کار گیر آوردی حقوق اولت را ...
- حقوق اولم را چی ؟
- ولش کن...
- چرا حرفت را کامل نمی زنی .
- مهم نیست.
- چی مهم نیست ؟
- این که حرفم را کامل نمی زنم.
- زویا !
- ها !
- پاچه شلوارت بدجوری ساییده شده.
- آره ساییده شده ؛ کمی بلنده ، زیر پام گیر می کند.
- تو با آن مشکل داری ؟
- من این را گفتم؟
- نه ! ولی خوب ، ولي خوب ... اصلاً ولش کن .
- زویا !
- ها!
- باهاش چی کار می کنی؟
- با چی؟
- با آن .
- با این ؟
- آره !
- نمی دانم.
- سقطه ش می کنیم.
- آره سقطه ش مي کنیم! آره سقطه اش مي كنيم ... اما این من هستم که باید سقطه ش کنم ، نه تو.
- اما ما قرار بود همیشه با هم باشیم.
- اما ما نمی توانیم همیشه با هم باشیم.
- چرا ؟
- چون بعضی وقتها نمی شه.
- زویا چرا نفست را با آه بیرون می دهی ؟
- ِکی ؟
- همیشه .
- نه همیشه . هميشه نه ...
- خوب نه همیشه ، بعضی وقتها.
- شاید بعضی وقتها.
- خوب چرا همان بعضی وقتها ؟ مثل همین آلان!
- پوریا ...
- زویا ...
- پوريا ...
- زویا من فردا برای کار می روم تهران .
دیدی باز آه کشیدی !
آقای پوریا فلاح ، این همه مرده روی دستمان مانده. شما نشسته اید بالای سر این.
- چشم آلان ...
کشو را فشار می دهم و در سردخانه را می بندم و چفت را می زنم.
رخت من کنار رختها می نشیند
بلند می شود
چرخ می زند
می رقصد/
بی می
رخت ها کنار خیابان راه می روند ..
با خطوط درهم و برهم
توی هم ..
رختها متشکل از
چترها !
کلاهها!
پالتوها!
وها وها وها
ومن
رخت من
کلاه من
پالتوی من
ومن ومن...
و آدمها ومن توی این رختها
وبعد
روان لابه لای هم
ومن هم ومن هم
وما هم
وماهم که هم کیش
و هم نفس
وهم راه هم
وهم وهم..
وما باز هم مست/
بی می
و چقدر رقص این رختها تکراریند /
همه جای هم..
امروز صبح پس از سالها عبادت ؛ روي دماغم يك شاخ بزرگ سبز شد!
آخ كه امروز پس از تولدم چقدر مي خواستم مثل يك يابو بدوم .
البته اشتباه نشه
من
يك گرگدنم
نه يك يابو !!!
آدمهاي شجاع
كر گدن هاي شجاعي مي شوند.
افسوس !